
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمهام
خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها
بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ
خداحافظ
همین حالا
خداحافظ

« اگر روزی قادر به دیدن باشمحتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا راببینمعروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شدکه حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینابدهدو دختر آسمان را دید و زمین رارودخانه ها و درختها راآدمیان و پرنده ها راو نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به دیدنش آمدو یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کنببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزیدو به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بودو دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
***
دلداده رو به دیگر سو کردکه دختر اشکهایش را نبیندو در حالی که از او دور می شدهق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسدآخر چگونه می توان در این دنیا زندگی کرد ؟دنیایی که در آن آدمها روزی چندین بار عاشق می شونددنیایی که در آن عشق را فقط می توان در ویترین کتابفروشی ها یافتدنیای که در آن محبت و صداقت مرده و جای خود را به بی وفایی دروغ دادهدنیایی که در آن دروغ عادت و بی وفایی قانون و دلشکستن سنت شده استدنیای که در آن باید عشق را به بها خریددنیا رو نگه دارین می خوام پیاده شم

شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟
سه تار قلم مو را بنوازی و نُتهای رنگ پریده را فیروزهای کنی
( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکندهای)
حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطهورم)
تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
(حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است

سه تار قلم مو را بنوازی و نُتهای رنگ پریده را فیروزهای کنی
( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکندهای)
حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطهورم)
تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
(حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است

شاید این خلوت من کوچ کند
به شب پروانه
به صدای نفس شهنامه
به طلوع اخرین افسانه
و غروبی که در ان
نقش دیوانگی یک عاشق
بر سر دیواری پیدا شد.
خلوتم را نشکن
خلوتم بس دور است
ز هوای دل معشوق سهند
خلوتم راه درازی ست میان من و تو
خلوتم مروارید است به دست صیاد
خلوتم تیر وکمانی ست به دست سحر
خلوتم راه رسیدن به خداست
خلوتم را نشکن

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست |
دیشب که بارون می اومد من و دلم حرف می زدیم
دفتر خاطراتمو با همدیگه ورق زدیم
از پشت صفحه های دور نگام به اسم تو رسید
دلم یه دفعه بی دلیل یه آه کوتاهی کشید
یادم اومد روزی رو که چشام چشای تو رو دید
خواستم که درگیرت نشم اما مگه دلم شنید
پا توی این جاده گذاشت، دل کوچیک و بی کسم
نمی دونم چه جوری شد،تو شدی همه نفسم
وقتی که عطر عاشقی پیچید توی جون و تنم
گفتی به من با خنده ای باید ز تو دل بکنم
چشمای بارونی و خیس سهم دل از این عاشقیس
تو راست میگی که سادگیم گناه چشمای تو نیست
قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |