سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چوپروانه بسوخت
شاخه ها پژمردست....
سنگ ها افسردست
رود می نالد ...
جغد می خواند ....
غم بیاویخته با رنگ غروب ....
می تراود ز لبم....قصه ی سرد
دلم افسرده در این...... تنگ غروب
پلک چشمم چند روزی است می پرد
چون قلب پرنده ای است که در دست گرفته باشم
چندبار در روز تکرار می شود و با هربار تکرار مادرم نوید مهمانی عزیز را به من می دهد
گویی تو در راهی
من اینجا با هر طپش قلبم نام تو را تکرار می کنم
بسیار گفته ام منتظرت هستم
پس شتاب کن
نان را از من بگیر،اگر می خواهی
هوا را از من بگیر، اما
خنده ات را نه
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها می شود
و پروازکنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید.
عشق من،خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
خنده ی تو، پائیز
در کناره ی دریا
موج کف آلوده اش را
باید بر افرازد،
و در بهاران،عشق من،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم
نان را ، هوا را،
روشنی را،بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
تو کجایی؟ |
||
در گسترهی بیمرز ِ این جهان |
||
تو کجایی؟ |
ــ تو کجایی؟ |
||
در گستره ناپاک ِ این جهان |
||
تو کجایی؟ |
ــ من در پاکترین مقام ِ جهان ایستادهام: |
برای تو.
قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |